بابا جونم امسال چهارین سالیه که روز پدر پیشمون نیستی...خیلی دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد...هر روز که میگذره جای خالیتو بیشتر حس می کنم... خیلی دوست دارم بابا جونم روزت مبارک
دلم باران غم دارد میان باغ تنهایی صدایت می کنم هر شب چرا پیشم نمی ایی
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زند گی زیبا نبود
نويسنده: باران مورخ: دوشنبه 15 تیر1388 در ساعت: 0:43 قبل از ظهر
تو گل سرخ منی تو گل یاس منی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاکتری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سبزی چشم تو دریای خیال پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را ای تو چشمانت سبز در من این سبزی هذیان از توست زندگی از تو و مرگم از توست
نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه 27 خرداد1388 در ساعت: 0:16 قبل از ظهر
تو حورائي ، پريسائي ، مي دانم كه مي داني چو گيسوي پريشانم ، پريشان دوستت دارم توئي چون مي ، توئي ساقي ، توئي در قلب من باقي ، همچون كويري من چو باران دوستت دارم اگر گبري ، مسلماني و يا زرتشت ايماني ، به كفر و آتش به قرآن دوستت دارم هر كجا اشكي به رخسارت دويد ، هركجا گوش دلت سوزي کشید ، هر كجا از عشق سخن ها رانده شد اي اميد جان بياد آور مرا عزيز از چشم خود انسان ندارد خوبتر از جان ، تو را اي دلبرم، بيشتر از دو چشمانم دوست دارم
نويسنده: باران مورخ: سه شنبه 25 فروردین1388 در ساعت: 6:10 بعد از ظهر