|
چهارشنبه 30 مرداد1387 :: 2:41 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
همه هستی من آیه تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این ایه تو را اه کشیدم آه... ![]()
دوشنبه 28 مرداد1387 :: 3:45 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
آخرین بار سر به سر پوچ دیدم جهان را باز خواندی باز راندی گر چه در پرنیان غمی شوم چیستی تو ![]()
پنجشنبه 24 مرداد1387 :: 3:3 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
میروم... اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کین دل دیوانه را معبود کیست؟!
![]()
دوشنبه 21 مرداد1387 :: 0:32 قبل از ظهر :: نويسنده : سارا
مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد اینک در کنارت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست ![]()
جمعه 18 مرداد1387 :: 10:57 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
اگر عشق نبود، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟! کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟! و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟! آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم، اگر عشق نبود . .
![]()
چهارشنبه 16 مرداد1387 :: 11:54 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته
![]()
دوشنبه 7 مرداد1387 :: 0:12 قبل از ظهر :: نويسنده : سارا
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. ![]()
سه شنبه 1 مرداد1387 :: 10:53 بعد از ظهر :: نويسنده : سارا
دوبــــــــــــــاره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه يه عمره حال و روز من همينه كسي به پاي گريه هام نمي شينه بازم دوبــــــاره دلم گرفته دوباره شعرم بوي غم گرفته كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يك عمر ماتمم چي بوده
![]() |
||